رضا پهلوی مانع اصلی همگرایی مردم؛ در این مقاله با رویکردی تحلیلی و دانشگاهی، ادعاهای آلترناتیوی، نسبت او با نیروهای نظامی، حمایت خارجی، و مقایسه تاریخی با گذشته سیاسی ایران بررسی میشود.
مقدمه
رضا پهلوی اصلیترین مانع در راه همگرایی مردم ایران برای سرنگونی تلقی میشود. در یکی دو سال اخیر و بهویژه در چند ماه اخیر، رضا پهلوی تلاش دارد خود را بهعنوان یک جایگزین بعد از خامنهای و یا پس از تغییر در ایران معرفی کند و جا بزند و درست همانند پدربزرگان غاصبش، یعنی رضا شاه و روحالله خمینی، اینبار انقلاب مردم ایران را به نام خود مصادره کرده و بر اریکه سلطنت سرنگونشده بنشیند.
پیش از هر تحلیلی درباره اینکه آیا او به سرانجام توفیق خواهد رسید یا خیر، باید زمینی را که او بر آن خیش میکشد شناخت.
ادعاهای ارتباط با نیروهای نظامی
در پیش از قیام دیماه، مدعی بود که ۵۰ هزار نیروهای امنیتی نظام با او پیمان بستهاند، اما در دوران قیام حتی از یکی از این ۵۰ هزار خبری نشد؛ در عین حال که او مدتها بود سپاه را بهعنوان برادران نظامی خود به رسمیت شناخته بود. همچنانکه رضا پهلوی در چند مصاحبه داخلی و خارجی ـ از جمله در همایش مونیخ سال گذشته و در رسانههای فارسیزبان ـ از تماس با نیروهای نظامی و امنیتی داخل ایران سخن گفته بود.همچنین بعد از درگذشت پدرش، محمدرضا پهلوی سوگند خورده که از قانون اساسی مشروطیت دفاع کند، همان قانونی که سلطنت را موروثی و در نتیجه او خود را وارث تخت و تاج شاهی میداند و هیچوقت نه جنایات پدرش را در حق مردم ایران محکوم کرده و نه پادشاه خواهی خودش را انکار. ( بی بی سی۴ مرداد ۱۴۰۴ – ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۵)
این اظهارات نه تصویر یک آلترناتیو مستقل، بلکه ادامهای از همان ساختار قدرت را القا میکند؛ چیزی که بههرحال قسمتی از سپاه خواهان آن است تا همچنان خود سپاه با تغییر لباس و ارم در اریکه قدرت پس از تغییر نظام باقی بماند.

اتکا به حمایت خارجی
تکیهگاه بعدی او اسرائیل است؛ جایی که یکبار به آنجا مسافرت کرد و پای دیوار ندبه به ندبه و زاری از اسرائیل پرداخت تا هر طور شده او را به سلطنت از دسترفتهاش برساند.
او از یک ایران دموکراتیک سخن میگوید، ولی نوع دموکراتیک بودن آن را مشخص نمیکند؛ چرا که میخواهد این شکاف را باز بگذارد تا به سلطنت موروثی خود بازگردد. در غیر این صورت میتوانست این دموکراتیک بودن را با جمهوری اعلام کردن تضمین کند که خود خواهان حکومت و بر کرسی نشستن نیست.
نکته دیگر آنکه دست گدایی بهسوی آمریکا دراز کرده است که به ایران حمله کند، ولی فراموش میکند که در این کشور مردم ایران هستند که هدف قرار خواهند گرفت. حتی آنقدر هوشیاری سیاسی نداشت که فقط خواهان بمباران و نابود کردن مراکز هستهای و قرارگاههای سپاه پاسداران شود؛ چرا که آنها از همان رگهای سیراب میشوند که رضا پهلوی سیراب میشود: دیکتاتوری.
موضوع لیستگذاری سپاه
در نهایت زمانی فراخوان به لیستگذاری تروریستی سپاه داد که پیش از او سازمان مجاهدین خلق ایران حداقل از اوایل دهه ۲۰۱۰ میلادی (بیش از ۱۵ سال پیش) درخواست صریح و مداوم برای لیستگذاری کل سپاه پاسداران ـ نه فقط شاخههای خاص مانند نیروی قدس ـ داشته است. ریشه این موضع به دهههای پیشتر (پس از تأسیس سپاه در ۱۳۵۸) بازمیگردد. این کمپین بخشی از استراتژی گستردهتر برای تحریم رژیم و افشای نقش سپاه در تروریسم داخلی و منطقهای بوده است که سازمان مجاهدین خلق طی سالیان متمادی دنبال کرده بود و رضا پهلوی بنا به ماهیت فرصتطلبی خود، چند ماهی پیش از لیستگذاری سپاه، وقتی دید همهچیز به کام سازمان مجاهدین است، وارد این دعوی شد.
صرفنظر از آنکه این ادعاها واقعی باشند یا ابزاری تبلیغاتی برای افزایش وزن سیاسی، در هر دو حالت این سخنان زنگ خطری جدی برای آینده جریانهای مدعی دموکراسی به صدا درآورده است.
بازتاب رسانهای داخلی
هرچه به پایان عمر سیاسی رژیم علی خامنهای و یا شخص او نزدیک میشویم، صدای رضا پهلوی نیز توسط بلندگوهای بورژوازی که از پیش به قدرت رسیدن او منافعی خواهند داشت، بلندتر و تعداد آنها افزونتر میشود.
در عین حال رسانههای داخلی نظام نیز از زمان شروع قیام ۹۶ در فکر آلترناتیوسازی قلابی و نامشروع بودند تا بتوانند سرکوب و کشتار مردم را توجیه کنند؛ زیرا با این کار یک تیر و دو نشان میزدند: هم تفرقه در جبهه خلق ایجاد میکردند و هم بازگشت سلطنت را بهانهای برای مشروعیتبخشی به سرکوب میساختند.
روزنامه جمهوری اسلامی نوشت: در شرایطی که افکار عمومی سخت به جامجهانی فوتبال مشغول است، حادثه روز گذشته در مقابل مجلس تکمیلکننده حلقه سیاستهای مخالفین دولت برای سقوط آن است…
و روزنامه آفتاب نیز در همان زمان نوشت: «این جماعت آنقدر بیپروا شدهاند که عدهای را با شعارهای بیسابقه رضا شاه روحت شاد و مرگ بر مفتخور روانه مجلس میکنند…»، و بدینوسیله پته وزارت اطلاعات و باند خامنهای را روی آب انداخته بود.
شاخصهای آلترناتیو واقعی
هر کس که ادعای آلترناتیو بودن کند، باید پیشاپیش چندین تضاد را حل کرده باشد:
-
داشتن نیروی رزمنده در کف خیابان؛ جایی که کانونهای شورشی بهمحض ظاهر شدن کشته یا دستگیر میشوند، اما شعارهای سلطنتطلبانه با حلقه حفاظتی حکومتی مواجه میشوند.
-
ترکیب شورایی آلترناتیو؛ در حالی که رضا پهلوی به دلیل افکار دیکتاتوری از تشکیل چنین جبههای مستأصل است و ظرفیت شنیدن صدای مخالف حتی در کنار خود را ندارد.
-
سابقه فداکاری نیروها؛ هر نیروی آزادیخواه باید لیستی از جانباختگان در راه آرمان خود داشته باشد. رضا پهلوی چنین لیستی ندارد و نخواهد داشت، چنانکه در مصاحبه با The Jerusalem Post (نوامبر ۲۰۲۳) گفت: «زندگی من اینجا در آمریکاست… اگر به ایران برگردم، به کجا برمیگردم؟»
قیاس تاریخی
تجربه تاریخی نشان میدهد که محمدرضا پهلوی با کمک آمریکا و شعبان بیمخها به قدرت رسید. اما اکنون شرایط متفاوت است.
در دوران کودتای علیه محمد مصدق، حزب و سازمانی با سابقه فداکاری گسترده وجود نداشت. اما امروز نیرویی سازمانیافته با بیش از ۶۰ سال مبارزه علیه دیکتاتوری پهلوی و فاشیسم مذهبی وجود دارد که از بالاترین سطح رهبری تا پایینترین کادرها شهید و اعدام داده است.
این نیرو، دارای شورایی منتخب از نیروهای آزادیخواه است؛ آلترناتیوی که رهبر آن، مسعود رجوی، همواره مبارزه با حکومت خمینی را رهبری کرده و حتی ارتش آزادیبخش ملی تشکیل داده است. همچنین دارای کانونهای شورشی فعال در سراسر ایران است که در قیام دیماه حضور خود را نشان دادند.
از مهمترین برنامههای آن نیز «ده مادهای مریم رجوی» است که بهعنوان نقشه راه پس از سرنگونی معرفی میشود.
دفترچه «مرحله اضطراری» رضا پهلوی و تحلیل انتقادی مسئله تمرکز قدرت
رضا پهلوی مانع اصلی همگرایی مردم میباشد. او در سند موسوم به «مرحله اضطراری» که از سوی رضا پهلوی منتشر شده، در ظاهر بهعنوان نقشه راهی برای مدیریت دوران گذار پس از جمهوری اسلامی معرفی میشود؛ اما بررسی ساختار نهادی پیشبینیشده در این دفترچه، پرسشهای جدی درباره نسبت آن با اصول تفکیک قوا، پاسخگویی و جلوگیری از تمرکز قدرت مطرح میکند.
در صفحه ۶ این دفترچه آمده است که در شرایط انقلابی، رضا پهلوی «در جایگاه رهبر خیزش ملی» دو نهاد تشکیل میدهد:
-
نهاد خیزش ملی (بازوی سیاستگذاری و تصمیمگیری رهبر)
-
نهاد اجرایی موقت (مجری تصمیمات رهبری)
همین ساختار اولیه نشان میدهد که:
-
ابتکار تأسیس نهادها از بالا به پایین است.
-
مشروعیت نهادها از اراده رهبر ناشی میشود، نه از سازوکار انتخابی یا نمایندگی عمومی.
تمرکز ساختاری قدرت
در بخش «پس از سرنگونی» نیز تصریح شده که «سامانه گذار» تحت رهبری رهبر خیزش عمل خواهد کرد و شامل سه نهاد است:
-
نهاد خیزش ملی
-
دولت گذار
-
دیوان گذار
اما نکته کلیدی در بند ۴ این است:
نصب و عزل رؤسای هر سه نهاد با پیشنهاد نهاد خیزش و با تأیید رهبر خیزش ملی انجام میپذیرد.
اینجا با یک حلقه بسته قدرت مواجه هستیم:
-
رهبر، نهاد خیزش را شکل میدهد.
-
نهاد خیزش پیشنهاد میدهد.
-
رهبر تأیید میکند.
-
سه قوه انتقالی تحت هدایت رهبر عمل میکنند.
در علم سیاست، چنین مدلی را «تمرکز عمودی قدرت» مینامند؛ مدلی که در آن قوه مقننه، قوه مجریه و حتی سازوکار قضایی انتقالی از نظر نهادی مستقل نیستند، بلکه در یک مدار فرماندهی واحد قرار دارند.
مسئله قوه مقننه انتقالی
طبق صفحه ۷ دفترچه:
نهاد خیزش ملی نقش قوه مقننه در دوران گذار را بر عهده خواهد داشت.
در نتیجه:
-
قانونگذاری
-
پیشنهاد نصب و عزل
-
و وابستگی به رهبر خیزش
همگی در یک منظومه متمرکز قرار میگیرند.
در نظامهای گذار دموکراتیک (مانند اسپانیا پس از فرانکو یا اروپای شرقی پس از فروپاشی بلوک شرق)، اصل بنیادین «تفکیک و توازن قوا» برای جلوگیری از بازتولید اقتدارگرایی رعایت شده است. اما در این سند، تفکیک قوا بهصورت نهادی دیده نمیشود؛ بلکه نوعی هماهنگی سلسلهمراتبی زیر نظر یک مرکز واحد پیشبینی شده است.
مسئله پادشاهی و پیشفرض نهادی
در بند ۱۲.۱۰.۱ آمده است:
در صورت گزینه پادشاهی، دولت گذار در بازه حداکثر دوماهه مراسم تاجگذاری پادشاه را برگزار خواهد کرد.
از منظر تحلیلی، چند پرسش مطرح میشود:
-
چرا ساختار اجرایی تاجگذاری پیشاپیش طراحی شده است؟
-
آیا این پیشبینی صرفاً سناریوپردازی است یا بیانگر ترجیح نهادی؟
-
آیا رهبر خیزش که خود «شاهزاده» است، در صورت رأی به پادشاهی، ذینفع مستقیم نخواهد بود؟
اینجاست که طنز تاریخی خود را نشان میدهد:
در علم سیاست مفهومی وجود دارد به نام «تعارض منافع ساختاری».
وقتی شخصی هم طراح سازوکار گذار است، هم رهبر آن، هم تأییدکننده انتصابات، و هم بالقوه نامزد تاجگذاری، طبیعی است که پرسشهایی درباره بیطرفی ساختار مطرح شود.
به تعبیر طنزآمیز:
آیا گربهای در تاریخ دیده شده که بگوید «پیف، این گوشت بو میدهد»؟
خودتنظیمی قدرت؛ یا خودگویی و خودخندی؟
در این دفترچه:
-
رهبر خیزش، نهاد خیزش را شکل میدهد.
-
نهاد خیزش رؤسا را پیشنهاد میدهد.
-
رهبر خیزش تأیید میکند.
-
سامانه گذار تحت رهبری رهبر خیزش عمل میکند.
-
و در صورت پادشاهی، تاجگذاری نیز در چارچوب همان سازوکار انجام میشود.
از منظر حقوق اساسی، چنین مدلی بیشتر به «اقتدار انتقالی متمرکز» شباهت دارد تا «گذار مشارکتی مبتنی بر نظارت متقابل».
و اینجاست که ضربالمثل فارسی بیاختیار به ذهن میآید:
خود گویی، خود خندی، عجب مرد هنرمندی.
طنز ماجرا در این نیست که شخصی مدعی رهبری گذار باشد؛ طنز در آن است که سازوکار نظارت بر رهبر نیز زیر نظر خود رهبر تعریف شود.
پرسش نهایی
در عینحال که نفس بودن رضا پهلوی در فرآیندگذار مسئلهساز و مسئله آفرین میباشد ولی باز هم مسئله دیگری باقی است
آیا ساختاری که طراحی شده، مانع تمرکز قدرت میشود؟
یا آن را بازتولید میکند؟
در سیاست، نیتها تعیینکننده نیستند؛
ساختارها تعیینکنندهاند.
و اگر ساختار به گونهای چیده شود که همه مسیرها به یک نقطه ختم شوند، حتی اگر نام آن «خیزش ملی» باشد، از نظر نظریه حکمرانی هنوز با مدلهای اقتدارگرای متمرکز فاصله چندانی ندارد.
جمعبندی تحلیلی نویسنده
با این اوصاف باید به رضا پهلوی چنین گفت:
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت خلق میداری
چرا که این تفرقهافکنیها تنها موجب طولانیتر شدن عمر دیکتاتوری فاشیسم مذهبی میشود.
بنمایه این مقاله آن است که آینده ایران را چه کسی خواهد نوشت: مردم در روشنایی با مشعلهای کانون شورشی و گسترش مبارزه علیه رژیم و سپاه پاسداران، یا قدرتهایی که همچون سال ۵۷ در گوادلوپ مسیر پس از سرنگونی شاه را نوشتند و خمینی را آوردند و دیکتاتوری نیمقرنی دیگری را رقم زدند.
سامان سحری
- سایت کالج آزادی در شبکههای اجتماعی:اینستاگرام / تلگرام / یوتیوب
لطفا نظراتتان را در کامنت با ما به اشتراک بگذارید.











