مرضیه احمدی اسکویی، معلم، شاعر و مبارزی که در راه آزادی جان باخت و به نمادی از مقاومت و آگاهی تبدیل شد. او در چنین روزی ۶ اردیبهشت۵٣ بهمراه شیرین فضیلت کلام در جریان درگیری مسلحانه جان باختند.
روایتی الهامبخش از زندگی و مرگ مرضیه احمدی اسکویی
در تاریخ هر سرزمینی، نامهایی هستند که از دل خاکستر شکستها و سرکوبها، مثل شعلهای خاموشنشدنی قد میکشند. برای ایران، یکی از این نامها مرضیه احمدی اسکویی است؛ زنی که از کوچههای اسکو تا خیابانهای تهران، از کلاس درس تا میدان نبرد، از دفتر شعر تا خانههای تیمی، یک چیز را رها نکرد: ایمان به آزادی انسان.
او فقط یک چریک نبود؛ فقط یک معلم نبود؛ فقط یک شاعر نبود؛ او ترکیب نادری از عشق، آگاهی و جسارت بود؛ زنی که فهمید در زمانهای که «سکوت» همدستی با ظلم است، باید «زندگیاش» را به فریاد تبدیل کند.

از کوچههای اسکو تا افقهای آزادی
مرضیه در سال ۱۳۲۴ در شهر اسکو، در آذربایجان شرقی، به دنیا آمد؛ در خانوادهای معمولی، اما با روحی که هیچ نسبتی با «معمولی بودن» نداشت. از همان کودکی، پرسشگر، ناآرام و حساس به رنج دیگران بود. مدرسه برای او فقط جایی برای حفظ کردن درسها نبود؛ جایی بود برای دیدن تبعیض، فقر، نابرابری، و فهمیدن اینکه جهان میتواند جور دیگری هم باشد.
وقتی به تهران آمد و وارد دانشسرا شد، دیگر فقط یک دختر شهرستانی نبود؛ به سرعت به نماینده دانشجویان تبدیل شد، کسی که دیگران او را شایسته سخن گفتن از جانب خود میدانستند. در اعتصابها، در جلسات، در بحثها، او فقط «حاضر» نبود؛ محور بود. در اعتصاب غذای دانشسرای عالی در سال ۱۳۴۹، برای آزادی دو دانشجوی دستگیرشده، از سازماندهندگان اصلی بود؛ همانجا بود که «معلم بودن» در او با «مبارز بودن» گره خورد.
معلمی که درسش فقط در کلاس نبود
مرضیه معلم بود که درس را همراه با عمل به دانشآموزانش میآموخت، اما نه فقط در معنای اداری و رسمی بلکه در عمل برای ازاد بودن و آزاد زیستن.
شاگردانش از زنی میگویند که:
- درس را با قصه و شعر میآمیخت
- کودکان محروم را به جهان دیگری دعوت میکرد
- و به آنها یاد میداد که «حق داشتن» شرمآور نیست، «حقخواهی» شرافتی است که باید برایش بدست آوردنش شهامت داشت .
او میدانست که اگر قرار است جهان عوض شود، باید از کلمات شروع کرد؛ از ذهنها، از تخیل، از اینکه کودکی در گوشهای از این سرزمین، برای اولین بار بفهمد که «سرنوشت» چیزی نیست که فقط باید پذیرفت، چیزی است که میشود تغییرش داد و اینکه هر کسی خودش سرنوشت خودش را مینویسد و اگر ننویسد دیگران برایش مینویسند و این درس قلبها را تکان داد.
اما مرضیه در جایی از مسیر فهمید که در برابر رژیمی که کتاب را میسوزاند، قلم را میشکند و دهانها را میبندد، تنها با شعر و کلاس درس نمیتوان ایستاد. او از دل همین تجربهها، قدم به عرصهای گذاشت که بهایش، دیگر فقط اخراج و زندان نبود؛ مرگ بود.

از شعر تا چریک؛ از کلمه تا گلوله
دهه ۴۰ و ۵۰، سالهای جوشش خشم و امید در ایران بود. راههای اصلاح بسته شده بود، زندانها پر از مبارزین شده بود، و ساواک سایه سیاهش را بر همهچیز انداخته بود. در چنین فضایی، مرضیه بهتدریج از فعالیتهای صنفی و فرهنگی به سمت فعالیتهای سیاسی سازمانیافته رفت و سرانجام به سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پیوست.
او در این مسیر، فقط «نیروی اجرایی» نبود؛ شاعر بود، نویسنده بود، تحلیلگر بود، سازمانگر بود. در خانههای تیمی، در جلسات مخفی، در تدارک عملیات، در نوشتن متنها و تحلیلها، حضورش مثل یک موتور محرک بود.
در یادداشتها و داستانهایش از جمله «تجربه نخستین مرگ» و «دختران کولی» میشود رد پای زنی را دید که مرگ را از نزدیک لمس کرده، اما از آن نترسیده است؛ زنی که میداند هر گلولهای که به سمت او شلیک میشود، در واقع به سمت رؤیای آزادی نشانه رفته است، و او تصمیم گرفته خودش را سپر آن رویا کند.
روزی که مرضیه احمدی اسکویی، مرگ را شکست داد
۶ اردیبهشت ۱۳۵۳، تهران، محله پامنار. ساواک قرار یکی از رفقا را شناسایی کرده بود. مرضیه که در میان رفقا به «مرجان» معروف بود از طریق شنود بیسیم پلیس متوجه میشود که محل قرار در محاصره است. میتوانست نرود. میتوانست بگوید «یکی دیگر برود». میتوانست بگوید «من برای کارهای تئوریک و سازماندهی مناسبترم». اما او رفت.
رفت، چون برای او رفاقت یک شعار نبود؛ رفت، چون برای او مبارزه یک «پست» نبود که بشود عوضش کرد؛ رفت، چون میدانست اگر امروز برای نجات دیگری نرود، فردا دیگر حق ندارد از آزادی حرف بزند.
در درگیری مسلحانه با مأموران ساواک، تا آخرین گلوله جنگید. روایتها میگویند که ایستاد، عقب ننشست، تسلیم نشد. آنجا، در کوچهای در پامنار، زنی که روزی در کلاس درس، به کودکان از «آینده» گفته بود، خودش تبدیل به آینده یک نسل شد.
او کشته شد، اما شکست نخورد. مرگش، پایان نبود؛ آغاز یک روایت بود.
زن بودن، مبارز بودن، شاعر بودن
در زمانهای که زن را به حاشیه میراندند، مرضیه در مرکز میدان ایستاد. در زمانی که از زن انتظار «سکوت» و «سازش» داشتند، او فریاد و عصیان شد. در فرهنگی که زن مبارز را یا انکار میکرد یا تحقیر، او با زندگیاش نشان داد که:
- زن میتواند معلم باشد و در عین حال چریک؛
- میتواند شاعر باشد و در عین حال سازمانگر؛
- میتواند مهربان باشد و در عین حال سختجان؛
- میتواند عاشق زندگی باشد و در عین حال مرگ را انتخاب کند، وقتی که زندگی بدون آزادی، دیگر «زندگی» نیست.
مرضیه احمدی اسکویی، برای نسلهای بعد، فقط یک نام تاریخی نیست؛ او نماد این جمله است: «زن بودن، محدودیت نیست؛ نقطه شروع است.»
چرا هنوز باید از مرضیه احمدی اسکویی نوشت؟
شاید بپرسی: در دنیای امروز، با این همه شکست، تبعید، زندان، سانسور، و خستگی جمعی، نوشتن از زنی که پنجاه سال پیش کشته شد، چه فایدهای دارد؟
پاسخ ساده نیست، اما روشن است: تا وقتی که بیعدالتی هست، نام کسانی که علیه آن ایستادند، زنده است.
نوشتن از مرضیه یعنی:
- یادآوری اینکه آزادی، «هدیه هیچ قدرتی» نیست؛ بهدستآمدنی است
- یادآوری اینکه زن ایرانی، فقط سوژه رنج نیست؛ فاعل تاریخ است
- یادآوری اینکه شعر، داستان، آموزش و مبارزه، میتوانند با هم در یک انسان جمع شوند
- یادآوری اینکه مرگ، همیشه پیروزی نیست؛ گاهی شکستِ مرگ است
مرجان، در ۲۹ سالگی کشته شد؛ اما در واقع، در ۲۹ سالگی به جاودانگی رسید.
سامان سحری
- سایت کالج آزادی در شبکههای اجتماعی:اینستاگرام / تلگرام / یوتیوب
لطفا نظراتتان را در کامنت با ما به اشتراک بگذارید.











