توقف مذاکرات ایران و امریکا صرفاً یک بنبست تاکتیکی نیست. این مقاله با تحلیلهای RAND و Brookings نشان میدهد چرا مذاکرات ایران و امریکا به نتیجه پایدار نمیرسد.
چکیده
توقف مذاکرات ایران و امریکا صرفاً یک وقفه تاکتیکی نیست، بلکه بازتابی از تنش عمیق میان الزامات بقا در ساختار سیاسی حکومت ملاها و الزامات یک توافق پایدار بینالمللی است.
اگرچه عواملی مانند اختلافات داخلی، خطوط قرمز هستهای و سیگنالدهی راهبردی در توقف مذاکرات ایران و امریکا نقش دارند، اما عامل تعیینکنندهتر، ماهیت ساختاری نظام سیاسی دیکتاتوری مذهبی در ایران است.
مذاکرات بینالمللی با رژیم ایران در بستری پیچیده از سیاست داخلی شکل میگیرد؛ جایی که مراکز متعدد قدرت از نهادهای رسمی گرفته تا حلقه نزدیک به ولی فقیه جدید که پسر خامنهای میباشد، ریاستجمهوری، قوه قضاییه و نهادهای انقلابی ترجیحات متفاوتی درباره سیاست هستهای و تعامل با ایالات متحده تولید میکنند.
گزارشهای اخیر حاکی از آن است که شکافهای ادعایی میان نخبگان سیاسی ایران، بهویژه میان حلقهای نزدیک به مجتبی خامنهای و دیگر جناحهای نزدیک به دولت، مانع از آغاز دور جدیدی از مذاکرات ایران و آمریکا شده است.
این مقاله بررسی میکند که:
(الف) چگونه جناحبندیهای داخلی و «خطوط قرمز» ادراکشده بهویژه در پرونده هستهای میتوانند قدرت مانور در مذاکرات را محدود کنند.
(ب) نقش سیگنالدهی راهبردی به ایالات متحده، بازیگران منطقهای و افکار عمومی داخلی چیست؟
و (ج) چرا چنین شکافهایی میتواند حتی در شرایط وجود تمایل کلی به توافق، به تعویق یا توقف دیپلماسی منجر شود.
با توجه به محدودیت شواهد، این تحلیل بر ضرورت تفسیر محتاطانه گزارشهای بحثبرانگیز تأکید کرده و رفتارهای قابل مشاهده سیاستی، محدودیتهای نهادی و الگوهای تاریخی در استراتژی مذاکراتی رژیم ایران را برجسته میکند.
مقدمه
مذاکرات میان رژیم ایران و ایالات متحده همواره در بستری از رقابتهای داخلی در تهران شکل گرفته است. هدف اعلامی این مذاکرات یعنی محدودسازی برنامه هستهای در ازای رفع تحریمها یا دریافت تضمینهای امنیتی بهشدت با دینامیکهای قدرت داخلی در هم تنیده است.
توقف اخیر مذاکرات، بنا بر برخی گزارشها، به اختلافات میان حلقه نزدیک به رهبری (بهویژه مجتبی خامنهای) و دیگر بازیگران سیاستگذار نسبت داده شده است؛ اختلافی که ظاهراً بر سر «خط قرمز هستهای» شکل گرفته است.
این ادعا باید در چارچوب الگوهای شناختهشده تحلیل شود:
نقش راهبردی ولی فقیه، دیپلماسی دولت و وزارت خارجه، نظارت مجلس، و ملاحظات امنیتی نهادهایی مانند سپاه پاسداران.

زمینه: ساختار حکمرانی در ایران و اهرمهای مذاکره
- رهبری و حلقه نزدیک به آن: تصمیمگیری نهایی در سیاست خارجی و امنیتی در اختیار رهبری است. حلقه نزدیک، از جمله افراد مورد اعتماد، در تعیین خطوط قرمز و پیامهای راهبردی نقش مهمی دارند.
- دولت و وزارت خارجه: چهره رسمی دیپلماسی هستند، اما با محدودیتهایی مانند فشار داخلی و هماهنگی با نهادهای امنیتی مواجهاند.
- مجلس شورای اسلامی: با ابزارهای نظارتی و قانونگذاری، میتواند روند مذاکرات را تحت تأثیر قرار دهد.
- سپاه پاسداران و نهادهای امنیتی: نقش کلیدی در تعیین خطوط قرمز امنیتی، بهویژه در حوزه تحریمها و بازدارندگی دارند. علیالخصوص که در جانشینی مجتبی خامنهای بجای علی خامنهای نقش تعیینکنندهای داشتهاند.
- رسانهها: ابزاری برای سیگنالدهی داخلی و خارجی درباره مشروعیت یا مخاطرات مذاکرات.
استدلال اول: جناحبندی داخلی بهعنوان دروازهبان مذاکرات
بر اساس گزارش مورد بحث، جناحی نزدیک به مجتبی خامنهای محدودیتی برای طرح موضوع هستهای در مذاکرات ایجاد کرده است. اگر این ادعا صحیح باشد، نشاندهنده نوعی «حکمرانی مبتنی بر خطوط قرمز» است.
چنین وضعیتی پیامدهای مهمی دارد:
- کاهش انعطافپذیری مذاکرهکنندگان
- کاهش اعتبار در برابر طرف مقابل
- احتمال توقف یا تغییر ساختار مذاکرات
در نظامهای متمرکز دیگر نیز نمونههایی مشابه دیده شده است، جایی که رقابتهای داخلی مسیر دیپلماسی را محدود میکند.
استدلال دوم: «خط قرمز هستهای» بهعنوان ابزار سیگنالدهی
خطوط قرمز فقط محدودیت نیستند، بلکه ابزار سیاسی برای ارسال پیام هستند:
- به داخل: برای حفظ انسجام و رضایت جناحهای تندرو
- به خارج: برای بازدارندگی و مدیریت انتظارات
اما خطوط قرمز سختگیرانه میتوانند:
- فضای چانهزنی را محدود کنند
- احتمال بنبست را افزایش دهند
- رفتار محافظهکارانه را تقویت کنند
در مورد رژیم ایران، حساسیت پرونده هستهای به دلیل پیوند آن با بقا، قدرت منطقهای و اقتصاد، این مسئله را تشدید میکند.
استدلال سوم: شکاف در رهبری یا تداوم سیاست؟
گزارشها از نوعی شکاف میان بازیگران کلیدی حکایت دارند.
اما حتی در صورت وجود اختلاف:
- ممکن است سیاست کلی همچنان منسجم باقی بماند
- یا برعکس، اختلافات به پیامهای متناقض و تأخیر منجر شود
در عرصه بینالمللی، چنین شکافهایی میتواند:
- بهعنوان ضعف تفسیر شود
- یا بهعنوان فرصت چانهزنی توسط طرف مقابل استفاده شود

استدلال چهارم: سیگنالدهی راهبردی به آمریکا و منطقه
- برداشت آمریکا: ممکن است شکاف داخلی را بهعنوان اهرم فشار تلقی کند
- ابعاد منطقهای: پیامهای ایران بر رفتار بازیگرانی مانند کشورهای خلیج و اسرائیل اثر میگذارد
- مخاطب داخلی: روایت وحدت یا اختلاف، برای حفظ مشروعیت و بسیج سیاسی اهمیت دارد.
. آیا مشکل مذاکرات ایران و امریکا «توافق» است یا «ساختار»؟
پرسش کلیدی در تحلیل مذاکرات ایران و امریکا این است:
اگر یک نظام سیاسی:
- مشروعیت خود را از تقابل خارجی بگیرد
- از شفافیت فاصله داشته باشد
- کنترل داخلی را اولویت دهد
آیا میتواند به یک توافق پایدار متعهد بماند؟
مسلما خیر و با اولین فرصت دوباره به بنیادگرایی و صدور ارتجاع و در نتیجه شعلهور کردن آتش جنگ روی میآورد، چون آن روی سکه این سیاست، سرکوب داخلی است و رژیمی که عمیقا دارای ایدئولوژی ارتجاع مذهبی است و نمیتواند به نیازمندیهای رشدیابنده مردم پاسخ دهد دست به سرکوب میزند و برای پوشاندن این سرکوب نیاز به شعلهور کردن جنگ در خارج میباشد که تجربه ۴۷ سال این حکومت همین را نشان داده است.
بحث نظری: آیا تغییر ساختاری شرط صلح پایدار است؟
در ادبیات سیاست تطبیقی، دیدگاهی وجود دارد که میتوان آن را «فرضیه تغییر رژیم» نامید.
این دیدگاه استدلال میکند که:
صلح پایدار زمانی محتملتر است که:
- ساختار سیاسی پاسخگو باشد
- سیاست خارجی بر منافع ملی (نه ایدئولوژیک) استوار باشد
- و شفافیت نهادی وجود داشته باشد
در این چارچوب، میتوان نتیجه گرفت که:
گذار به یک نظام جمهوری دموکراتیک، غیرهستهای و متعهد به روابط صلحآمیز میتواند شرایط لازم برای توافق پایدار را فراهم کند.
و البته این امر محقق نمیشود مگر اینکه ابتدائا این رژیم را سرنگون کرد و حکومتی جدید و متعهد به روابط خودش با مردم و جهان به قدرت برسد.
عباس تبریزی:
- سایت کالج آزادی در شبکههای اجتماعی:اینستاگرام / تلگرام / یوتیوب
لطفا نظراتتان را در کامنت با ما به اشتراک بگذارید.











