کودتا علیه دکتر مصدق در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ چگونه شکل گرفت و چه تأثیری بر سلطنت محمدرضا شاه، سرکوب سیاسی و تحولات بعدی ایران گذاشت؟
۲۸ مرداد؛ کودتا علیه دولت ملی و آغاز یک ربع قرن دیکتاتوری
۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در تاریخ ایران نه یک رویداد گذرا، بلکه نقطه شکستی است که مسیر یک ملت را برای ربع قرن به زور تغییر داد. دولت ملی دکتر محمد مصدق، که با اراده مردم و رأی مجلس بر سر کار آمده بود و صنعت نفت را از چنگ استعمار بریتانیا بیرون کشیده بود، در یک عملیات مشترک آمریکایی-انگلیسی سرنگون شد.
کودتا علیه دکتر مصدق نه پایان یک دولت، بلکه آغاز دیکتاتوری محمدرضا پهلوی و دستگاه سرکوب ساواک بود؛ دستگاهی که تا بهمن ۱۳۵۷ بر گرده ملت ایران سنگینی کرد. اما همانگونه که تاریخ نشان داده، سرکوب هرگز نتوانست روح مقاومت را از میان ببرد. از زندانهای شاه تا خیابانهای انقلاب، خط مستقیمی از مبارزه برای حاکمیت ملی برقرار ماند که سرانجام در بهمن ۱۳۵۷ به سرنگونی سلطنت انجامید.
زمینههای ملیشدن نفت و خشم استعمار
دکتر مصدق در اردیبهشت ۱۳۳۰ در رأس دولتی قرار گرفت که خواست دیرینه ملت ایران، یعنی پایان دادن به چپاول منابع نفتی کشور توسط شرکت نفت انگلیس و ایران، را به قانون تبدیل کرد. ملیشدن صنعت نفت، ضربهای مستقیم به منافع امپراتوری بریتانیا در خاورمیانه بود و لندن آن را تحملناپذیر میدانست [۱]. بریتانیا با محاصره اقتصادی و تحریم صادرات نفت ایران، تلاش کرد دولت مصدق را از پای درآورد؛ اقدامی که اقتصاد کشور را به ورطه بحران کشاند، اما اراده ملت را نشکست.
با شکست تلاشهای بریتانیا برای متقاعد کردن دولت ترومن به مشارکت در کودتا، لندن منتظر تغییر دولت در واشنگتن ماند. با روی کار آمدن دولت آیزنهاور و در بستر تشدید جنگ سرد، مقامات آمریکایی به این نتیجه رسیدند که بیثباتی سیاسی ایران میتواند زمینهساز نفوذ شوروی باشد؛ استدلالی که بعدها اسناد سازمان سیا و وزارت خارجه آمریکا آن را بهروشنی تأیید کردند [۲]. این ترکیب از منافع استعماری بریتانیا و هراسهای جنگ سرد آمریکا، بستر مشترکی برای طراحی کودتا علیه یک دولت ملی و قانونی فراهم آورد.

عملیات آژاکس: مهندسی کودتا علیه دکتر مصدق
سازمان سیا با همکاری سرویس اطلاعاتی بریتانیا (امآی۶)، عملیاتی را طراحی کرد که در اسناد آمریکایی «تیپیاِیجکس» و در روایتهای عمومی «عملیات آژاکس» نام گرفت. مدیر وقت سیا، آلن دالس، در اسناد رسمی به آیزنهاور هشدار داده بود که نفوذ غرب در ایران رو به افول است و باید اقدام فوری صورت گیرد [۳]. کرمیت روزولت، مسئول میدانی عملیات، با هماهنگی مقامات بریتانیایی، شبکهای از عوامل ایرانی، از جمله افسران ارتش وفادار به دربار، برخی روحانیون همسو با دربار مانند کاشانی، سران باندهای خیابانی و بخشی از بازاریان محافظهکار را سازمان داد. بودجهای که سیا برای این عملیات اختصاص داد، صرف رشوه به روزنامهنگاران، تحریک اغتشاش خیابانی و تأمین مالی تظاهرات ضد دولت برای کودتا علیه دکتر مصدق
شد [۴].

کودتا علیه دکتر مصدق، نخست در ۲۵ مرداد (۱۵ اوت) با شکست روبهرو شد. شاه که از ترس ناکامی عملیات به بغداد و سپس رم گریخته بود، در آستانه بازگشت به این باور رسیده بود که طرح شکست خورده است. اما مأموران سیا در تهران، به کار خود ادامه دادند [۵]. با بسیج مجدد باندهای خیابانی، اوباش مزدور و بخشی از نظامیان در ۲۸ مرداد (۱۹ اوت)، خانه دکتر مصدق را محاصره و او دستگیر شد.
سازمان سیا در تاریخچه داخلی خود که سالها بعد افشا شد، بهصراحت نوشت که «کودتای نظامی علیه دکتر مصدق و کابینه جبهه ملی، تحت هدایت مستقیم سیا و بهعنوان یک اقدام سیاست خارجی آمریکا انجام شد» [۶].
در این میان، نقش برخی جریانات داخلی نیز نباید نادیده گرفته شود. آیتالله کاشانی که پیشتر متحد نهضت ملی بود، در برهه سرنوشتساز کودتا به حمایت از شاه گرایید. حزب توده که تنها تشکیلات سیاسی سازمانیافته آن روزگار بود، به دلیل وابستگی ایدئولوژیک به شوروی و سیاستهای دوپهلوی رهبریاش، در لحظه حساس از یاریرساندن به دولت قانونی مصدق روی گرداند و نبود یک جبهه واحد و سازمانیافته در برابر توطئه خارجی، یکی از تلخترین درسهای تاریخی این رویداد است؛ درسی که بعدها نیروهای آزادیخواه ایران آن را در شکلگیری مقاومتی متحدتر به کار بستند.

تولد دستگاه سرکوب: ساواک و ربع قرن دیکتاتوری
آنچه پس از کودتا علیه دکتر مصدق رخ داد، نه بازگشت به ثبات که استقرار یک دیکتاتوری تمامعیار بود. محمدرضا پهلوی که بدون پشتوانه کودتای خارجی هرگز نمیتوانست بر تخت بماند، در مهر ۱۳۳۲ همه احزاب سیاسی را غیرقانونی اعلام کرد. دکتر مصدق در دادگاهی نظامی محاکمه و به حبس محکوم شد و تا پایان عمر در حصر ماند. دکتر حسین فاطمی، وزیر خارجه و از نزدیکترین یاران مصدق، در آذر همان سال اعدام شد؛ نخستین قربانی رسمی از میان صفوف نهضت ملی که مسیر خونینی را برای سالهای بعد ترسیم کرد.
در سال ۱۳۳۶، با کمک مستقیم کارشناسان سیا و موساد، سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) تأسیس شد؛ نهادی که وظیفه اصلی آن نه دفاع از امنیت ملی، بلکه شکار و سرکوب هر صدای مخالف بود. طی دو دهه بعد، ساواک به یکی از منفورترین نمادهای استبداد در خاورمیانه بدل شد. شکنجهگاههای ساواک، از جمله زندان قزلقلعه و بعدها کمیته مشترک ضدخرابکاری، محل شکنجه سیستماتیک هزاران فعال سیاسی، از ملیگرایان جبهه ملی گرفته تا نیروهای چپ و اسلامگرایان مبارز، شد. رژیم شاه با تکیه بر همین دستگاه امنیتی، برای ۲۵ سال، امکان هرگونه فعالیت سیاسی مستقل را از ملت ایران سلب کرد.
تداوم مقاومت: از سکوت اجباری تا سازماندهی مبارزه مسلحانه
سرکوب دهه سی و چهل هرگز به معنای پایان مبارزه نبود. نسل جوانی که کودتای ۲۸ مرداد را به چشم دیده یا از پدران و مادران خود شنیده بود، به این نتیجه رسید که مبارزه پارلمانی و مسالمتآمیز، در برابر دیکتاتوریای که با حمایت خارجی بر سر کار مانده، راه به جایی نمیبرد. جبهه ملی در دهه چهل بارها تلاش کرد فعالیت سیاسی خود را از سر بگیرد، اما هر بار با سرکوب شدید ساواک روبهرو شد. قیام خرداد ۱۳۴۲ و سرکوب خونین آن، یکبار دیگر نشان داد که رژیم پهلوی حاضر به هیچ نرمشی در برابر خواستهای ملت نیست.
از دل همین تجربه تلخ، در سال ۱۳۴۴ سازمان مجاهدین خلق ایران توسط نسلی از فرزندان نهضت ملی که به بلوغ فکری و سازمانی رسیده بودند، بنیانگذاری شد؛ سازمانی که آرمان مصدق برای استقلال و آزادی را با روشهای نوین مبارزاتی پیوند زد و به یکی از ستونهای اصلی مقاومت در برابر دیکتاتوری شاه بدل شد. در کنار آن، جریانهای دیگری از فدائیان خلق تا مبارزینی دیگر، هر یک به شکلی، شعله مقاومت را زنده نگه داشتند.
ساواک با تمام قدرت به شکار این نیروها پرداخت؛ صدها تن از اعضا و هواداران این جریانات در درگیریهای مسلحانه کشته یا پس از دستگیری در زیر شکنجه یا در برابر جوخه اعدام جان باختند. اما هر اعدام، بهجای خاموش کردن مبارزه، نسل تازهای از مبارزان را به میدان میآورد.
دهه پنجاه شمسی، دهه اوجگیری نارضایتی عمومی از فساد گسترده دربار، شکاف طبقاتی فزاینده، و سرکوب بیوقفه سیاسی بود. حتی جشنهای پرهزینه دوهزاروپانصدساله شاهنشاهی در ۱۳۵۰ و تغییر تقویم رسمی کشور، بهجای مشروعیتبخشی به سلطنت، نارضایتی عمومی را عمیقتر ساخت. زندانهای شاه پر از روشنفکران، نویسندگان، دانشجویان و فعالان سیاسی بود؛ نامههای سرگشاده نویسندگان ایرانی و گزارشهای سازمانهای بینالمللی حقوق بشر در همان سالها، از سیستماتیک بودن شکنجه در بازداشتگاههای ساواک پرده برداشت.
از اعتراضات ۱۳۵۶ تا سرنگونی سلطنت
آنچه در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ به وقوع پیوست، محصول انباشت ربع قرن خشم فروخورده ملتی بود که هرگز روز سیاه ۲۸ مرداد و کودتا علیه دکتر مصدق را فراموش نکرده بود. اعتراضات که از محافل ادبی و دانشگاهی آغاز شد، بهسرعت به اعتصابات کارگری در صنعت نفت -همان صنعتی که مصدق برای ملت ایران آزاد کرده بود- و سپس به تظاهرات میلیونی در خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ کشور تبدیل شد. شعارهای مردم در این تظاهرات، بهروشنی زنجیرهای تاریخی از مصدق تا آن روز را بازمیتاباند؛ خواست استقلال، آزادی و پایان دادن به دیکتاتوریای که ریشه در کودتای بیگانه داشت.
رژیم شاه، در واپسین ماههای حیات خود، بار دیگر به همان ابزار همیشگی یعنی سرکوب خونین متوسل شد؛ از کشتار میدان ژاله در شهریور ۱۳۵۷ تا سرکوب تظاهرات در شهرهای مختلف کشور. اما اینبار، برخلاف ۱۳۳۲، هیچ حمایت خارجی و هیچ دستگاه امنیتی نتوانست اراده ملت را در هم بشکند. در بهمن ۱۳۵۷، پس از ماهها مقاومت خیابانی و از خودگذشتگی هزاران ایرانی، سلطنت پهلوی که ۲۵ سال پیش از آن بر ویرانههای دولت ملی مصدق بنا شده بود، فروپاشید.
بهای خون: نسلی که در برابر شکنجه تسلیم نشد
آمار دقیق قربانیان دستگاه سرکوب ساواک در طول ربع قرن حاکمیت آن، به دلیل فقدان شفافیت رژیم پهلوی، همچنان محل بحث پژوهشگران است؛ اما شواهد موجود، از گزارشهای سازمان عفو بینالملل در دهه پنجاه شمسی گرفته تا خاطرات بازماندگان شکنجه، تصویری روشن از ماهیت این دستگاه به دست میدهد. بازداشتگاههای ساواک، بهویژه کمیته مشترک ضدخرابکاری در تهران، به مکانی برای اعمال شکنجههای سیستماتیک بدل شده بود که هدف آن نه صرفاً کسب اطلاعات، بلکه درهمشکستن اراده هر نسلی بود که جرأت مقاومت به خود میداد. با این حال، آنچه در بازجوییهای ساواک و پای چوبههای اعدام رقم خورد، نتیجه معکوس داد: هر نسلی که قربانی میداد، نسل بعدی را مصممتر به میدان میفرستاد.
مبارزان سازمان مجاهدین خلق در طول دهه چهل و پنجاه، هزینه سنگینی برای این پایداری پرداختند. رهبران بنیانگذار این سازمان، از جمله محمد حنیفنژاد، سعید محسن و اصغر بدیعزادگان، در سال ۱۳۵۰ توسط رژیم شاه اعدام شدند؛ اما اعدام رهبران، برخلاف محاسبه دستگاه امنیتی شاه، نهتنها سازمان را از میان نبرد، بلکه آن را به نمادی از پایداری در برابر استبداد تبدیل کرد که موج تازهای از جوانان تحصیلکرده و آرمانخواه را به صفوف مقاومت کشاند. مسعود رجوی، از معدود بنیانگذارانی که از اعدام جان به در برد، در سالهای بعد به یکی از چهرههای محوری تداوم این مقاومت بدل شد.
نقش زنان و جوانان در تداوم مبارزه
یکی از ابعادی که در روایتهای رسمی و غربی از تاریخ معاصر ایران کمتر بازتاب یافته، نقش برجسته زنان مبارز در دوران سیاه دیکتاتوری شاه است. زنان جوانی که در دانشگاهها و مدارس ایران آموزش دیده بودند، در کنار مردان، به صفوف مقاومت مسلحانه و سیاسی پیوستند و بسیاری از آنان زیر شکنجه ساواک جان باختند یا سالهای طولانی را در زندان گذراندند. این حضور فعال زنان در جبهه مقاومت، نه یک استثنا که بخشی جداییناپذیر از هویت مبارزاتی نسل مقاومت در برابر دیکتاتوری پهلوی بود؛ میراثی که بعدها در ساختار سازمانی و رهبری جنبش مقاومت ایران تداوم یافت.
دانشگاهها در سراسر این دوران، به یکی از اصلیترین کانونهای اعتراض بدل شدند. تظاهرات دانشجویی، از اعتراض به حضور شاه در دانشگاهها تا اعتصابات سراسری دهه پنجاه، بارها با یورش مستقیم نیروهای امنیتی و کشته و زخمی شدن دانشجویان روبهرو شد. این سرکوب پیوسته، بهجای فروکاستن روحیه اعتراضی، نسل به نسل آن را تقویت کرد و دانشگاه را به یکی از پایگاههای اصلی جنبش انقلابی ۱۳۵۷ تبدیل ساخت.
میراثی که هرگز به پایان نرسید
آنچه تاریخ ۲۸ مرداد تا بهمن ۱۳۵۷ به ملت ایران آموخت، این حقیقت تلخ و در عین حال روشنگر است: دیکتاتوری، وقتی با حمایت بیگانه و سرکوب داخلی بر سر کار میماند، هرگز نمیتواند مشروعیت واقعی کسب کند و سرانجام با مقاومت پیگیر ملت روبهرو خواهد شد.
کودتا علیه دکتر مصدق، بهجای آنکه ثبات به ارمغان آورد، دقیقاً همان بیثباتی بلندمدتی را رقم زد که سرانجام رژیم پهلوی را بر زمین زد. مورخانی که این دوره را بررسی کردهاند، به این جمعبندی رسیدهاند که کودتای ۱۹۵۳ اعتماد ملت ایران به روند سیاسی مسالمتآمیز را نابود کرد و بذر بیاعتمادی عمیق نسبت به دخالت خارجی را کاشت که برای دههها به بار نشست [۷].
اما این میراث، تنها به سقوط یک سلطنت ختم نشد. تجربه نشان داد که استبداد، حتی وقتی جامه عوض میکند، در نبود سازوکارهای واقعی حاکمیت مردمی، دوباره یک استبداد دیگر را بازتولید میکند.
آنچه امروز نیز در برابر ملت ایران قرار دارد، ادامه همان نبرد دیرینه میان اراده ملی و استبدادی است که اینبار در قالب دیکتاتوری مذهبی ظاهر شده است. درس کودتا علیه دکتر مصدق در ۲۸ مرداد و مقاومتی که به بهمن ۵۷ انجامید، همچنان روشن است: هیچ دیکتاتوری، هرقدر هم که بهظاهر مستحکم بنماید، در برابر اراده پایدار یک ملت برای آزادی و حاکمیت ملی دوام نخواهد آورد.
عباس تبریزی
پینوشتها و منابع (برای افزودن در پایان مقاله)
۱. اسناد وزارت خارجه آمریکا در مجموعه «روابط خارجی ایالات متحده» (FRUS) و تحلیلهای تاریخی درباره واکنش بریتانیا به ملیشدن صنعت نفت ایران؛ نک: تحلیلهای اروند آبراهامیان و استیون کینزر درباره جایگاه ملیشدن نفت بهعنوان محرک اصلی کودتا.
۲. یادداشت آلن دالس به آیزنهاور (اسفند ۱۳۳۱ / مارس ۱۹۵۳) درباره خطر فروپاشی نفوذ غرب در ایران؛ صورتجلسات شورای امنیت ملی آمریکا در مجموعه FRUS بازنگریشده.
۳. همان؛ همچنین تاریخچه داخلی سیا با عنوان «نبرد برای ایران» (بخشهای منتشرشده توسط آرشیو امنیت ملی دانشگاه جرج واشنگتن).
۴. گزارشهای مالی عملیات آژاکس، از جمله نقش دونالد ویلبر، افسر سیا که با بودجه نقدی برای سازماندهی اغتشاش به تهران اعزام شد؛ پژوهشهای مارک گازیورووسکی و مالکوم بایرن.
۵. تلگراف سیا به ایستگاه تهران در ۱۸ اوت ۱۹۵۳ مبنی بر توقف عملیات و نادیده گرفتن آن توسط کرمیت روزولت؛ روایت مالکوم بایرن، آرشیو امنیت ملی دانشگاه جرج واشنگتن.
۶. تاریخچه داخلی سیا (۱۹۷۵)، منتشرشده در سال ۲۰۱۳ توسط آرشیو امنیت ملی: «کودتای نظامی که مصدق و کابینه جبهه ملی او را سرنگون کرد، تحت هدایت سیا و بهعنوان یک اقدام سیاست خارجی ایالات متحده انجام شد.»
۷. تحلیلهای اروند آبراهامیان، استیون کینزر و مالکوم بایرن درباره پیامدهای بلندمدت کودتا بر بیاعتباری روند پارلمانی در ایران و شکلگیری زمینههای انقلاب ۱۳۵۷.











