تفاهمنامه ایران و امریکا چه پیامدهایی برای آینده روابط تهران و واشنگتن دارد؟ آیا واقعا جنگ با شیطان بزرگ پایان پذیرفته است؟ در این صورت چه تغییری در ایران رخ خواهد داد؟ اینها سؤالاتی است که بعد از تفاهمنامه به ذهن هر ایرانی راه پیدا میکند.
از «شیطان بزرگ» تا شریک مذاکره
چهلوهفت سال است که حکومت جمهوری اسلامی به ما میگوید دشمنش «شیطان بزرگ» است. حالا، در یک بعدازظهر تاریخی، همان شیطان بزرگ را به یک کاغذ دیجیتالی دعوت کرده، با او دست داده، و اسمش را گذاشتهاند «تفاهم اسلامآباد».
نام سند آرام است، محل امضا چند بار عوض شده، متن کامل آن هنوز کسی ندیده، و با این همه از ما خواستهاند باور کنیم که داستان دشمنی با شیطان بزرگ، بالاخره به پایان خوش رسیده است. انگار ۴۷ سال نمایش، در یک غروب جمعه، با یک امضای دیجیتال در سوئیس، تمام شد.
فقط یک مشکل کوچک هست: شیطان بزرگی که قرار بود محو شود، حالا قرار است سرمایهگذار بازسازی ایران باشد. اسرائیلی که قرار بود «از صحنه روزگار محو» شود، هنوز همانجاست؛ اینبار بهعنوان رژیمی که گفته میشود میخواهد همین تفاهمنامه را هم بر هم بزند.
و رژیمی که هر بار شعار «نابودی آمریکا» میداد، امروز همان آدمها توضیح میدهند که چرا باید از همان آمریکا ۲۴ میلیارد دلار و وعده ۳۰۰ میلیارد دلاری بازسازی بگیرد. این پایان یک جنگ ایدئولوژیک نیست، این تغییر دکور یک نمایش است که بازیگرانش هنوز سر صحنهاند.
تفاهمنامه ایران و امریکا؛ صلح پایدار یا مهلت سیاسی؟
نکته اینجاست که خود سند هم هیچ تضادی را حل نکرده؛ فقط آن را به تعویق انداخته. آنچه امضا شده، نه یک پایان، که یک «مهلت» است: ۶۰ روز مذاکره، قابل تمدید با توافق طرفین، یعنی قابل تمدید تا هر وقت که مجتبی خامنهای صلاح بداند دوباره شعار «استکبار جهانی» را از کشو بیرون بیاورد. حتی محل برگزاری مراسم رسمی امضا، که قرار بود نماد «صلح» باشد، سرگردان میان ژنو، ورسای و بورگناشتوک ماند؛ گویی حتی جغرافیای این آشتی هم هنوز تصمیمش را نگرفته.
و دقیقاً همینجاست که شوخی، تلخ میشود. این بیثباتیِ مفرط سندی که محتوایش پنهان است، محلش متغیر است، اجرایش مشروط است، و حتی در میان مذاکره، گزارش ادامه حمله به لبنان مخابره میشود – تصادفی به نظر نمیرسد.
این دقیقاً همان فضایی است که یک نظام امنیتی به آن نیاز دارد: نه جنگ تمامعیار که هزینهاش را خودش بپردازد، و نه صلح واقعی که توجیه سرکوب داخلی را از او بگیرد. حالت بینابین، همان وضعیت اضطراری دائمی، دقیقاً بستری است که در آن میشود هر اعتصاب کارگری را «جنگ نرم دشمن»، هر تجمع زنان را «پروژه بیگانه»، و هر منتقد را «جاسوس در شرایط حساس کشور» خواند.
جنگ با شیطان بزرگ هیچوقت واقعاً درباره شیطان بزرگ نبوده؛ همیشه بهانهای برای آن چیزی بوده که این نظام از روز اول از آن میترسیده: مردمِ خودش.
پزشکیان از این تفاهمنامه گفته که «دنیای دیگری» خلق خواهد شد. شاید راست بگوید؛ فقط معلوم نیست منظورش دنیای دیگری برای مردمی است که چهار دهه است سفرههایشان کوچکتر شده، یا دنیای دیگری برای دستگاهی است که بلد است حتی از توافق صلح هم برای تثبیت خودش استفاده کند.
وقتی حکومتی که موجودیتش را بر اساس مظلومنمایی در برابر یک دشمن خارجی ساخته، ناگهان با همان دشمن سر میز مینشیند، تنها چیزی که از دست میدهد، دشمن نیست؛ روایت است.
و رژیمهایی از این دست، در بازسازی روایت، همیشه از بازسازی اقتصاد سریعتر عمل کردهاند.
جنگ واقعی کدام است؟
پس شاید سؤال اصلی این نباشد که «آیا جنگ ایران و آمریکا تمام شد؟» سؤال این است که جنگ واقعی، از همان روز اول، با چه کسی بود؟
اگر جنگ علیه «شیطان بزرگ» تنها روپوشی برای جنگ علیه مردم آزادیخواه ایران بود و برای سرکوب هر صدای مخالف زیر لوای «دفاع مقدس» و «شرایط امنیتی کشور»، آنوقت امضای یک یادداشت با واشنگتن، نه پایان جنگ که فقط تغییر بهانه آن است.
دیروز بهانه، تحریم و توطئه آمریکا بود؛ از فردا بهانه میشود «دوران حساس پسابرجام» و «لزوم وحدت ملی در برابر فتنهگرانی که میخواهند موفقیت دیپلماتیک نظام را بر باد دهند». کلمات عوض میشوند، کارکرد سرکوب همان میماند.
شاید تنها چیزی که این تفاهمنامه واقعاً روشن کرده، این باشد: جنگ میان رژیم ایران و آمریکا هیچوقت اصلیترین جنگ این چهلوهفت سال نبود.
جنگ اصلی، همیشه جنگ این حکومت با مردم ایران بوده؛ جنگی که نه با امضای هیچ سندی در بورگناشتوک، و نه با هیچ مهلت ۶۰ روزهای، به پایان نخواهد رسید ، مگر روزی که این رژیم توسط مردم ایران سرنگون شود.
عباس تبریزی
- سایت کالج آزادی در شبکههای اجتماعی:اینستاگرام / تلگرام / یوتیوب
لطفا نظراتتان را در کامنت با ما به اشتراک بگذارید.










