جنگ ایران و امریکا پس از مرگ علی خامنهای وارد چه مرحلهای شده است؟ رژیم ایران و ولی فقیه چه نفعی دارند که دوباره نائره جنگ را روشن کردهاند و هدف رژیم از جنازهگردانی علی خامنهای طی این مدت چه بوده است؟
طرح مسئله
با کشته شدن علی خامنهای در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریه ۲۰۲۶)، بسیاری از ناظران و بخش بزرگی از مردم ایران گمان میکردند که ستون فقرات رژیم ولایت فقیه فرو خواهد ریخت. اما رژیم، دستکم در ظاهر، سرپا ماند و در فاصلهای کوتاه جانشین را از دل همان خاندان برگزید. برای فهم مسیر پیش رو، باید نخست به این پرسش پاسخ داد که رژیم چگونه و چرا توانست این گذار را مدیریت کند، و سپس به تابلوهای محتمل جنگی رسید که اکنون در برابر آن قرار دارد.
چرا رژیم ایران با مرگ خامنهای فرونپاشید؟
پاسخ در یک نکته نهفته است: کل رژیم در بحبوحه جنگی قرار داشت که در همان لحظه، بقایش به تعیین تکلیف فوری ولی فقیه بعدی گره خورده بود. رژیم جمهوری اسلامی بر محور اصل ولایت فقیه بنا شده و همین اصل، عمود خیمه نظام است؛ حذف ناگهانی آن نه یک تغییر در رأس، بلکه فروپاشی مرکز ثقلی بود که برای دههها نقش داور میان جناحهای متخاصم را ایفا میکرد. با نبود آن داور، شدت اصطکاک درونی رژیم بیسابقه شد.
رژیم برای جلوگیری از این فروپاشی، ناچار به دو کار همزمان بود: نخست، بهسرعت جانشینی تعیین کند تا نیروهای وابسته به خودش و هم جهان خارج را متقاعد کند که رژیم همان رژیم است و خللی در آن راه نیفتاده؛ و دوم، این جانشین را از همان نسل خامنهای برگزیند، هرچند این کار در تضاد آشکار با ادعای اولیه انقلاب ۵۷ در نفی سلطنت موروثی بود. ماهیت دیکتاتوری نظام، چارهای جز این تناقض برایش باقی نگذاشت.

بحران جانشینی و انتخاب مجتبی خامنهای
بر همین اساس، گزارشهای تحلیلی متعدد پس از انتخاب مجتبی خامنهای در ۸ مارس ۲۰۲۶ بهعنوان رهبر جدید، این جانشینی را نه راهحلی برای بحران، بلکه افشاگر آن دانستهاند: برخلاف پدرش که از حمایت سیاسی چهرههایی چون اکبر هاشمی رفسنجانی و اجماعی نسبی میان جناحهای حاکمیت برخوردار بود، مجتبی فاقد چنین پشتوانهای است و مشروعیتش عمدتاً بر ابزار سرکوب و شبکههای امنیتی-نظامی استوار است، نه بر پذیرش درونی حاکمیت.
نمایش ثبات؛ مراسم جنازهگردانی خامنهای و پیام سیاسی آن
جنازهگردانی گسترده و مراسم تشییع ششروزه خامنهای در تهران را نیز باید در همین چارچوب خواند؛ نمایشی که هدف آن نه صرفاً بزرگداشت، بلکه ارسال این پیام بود که تغییر در رأس، بهمعنای تغییر در ماهیت رژیم نیست. اما نکته درخور توجه این است که ولی فقیه جدید در بخش بزرگی از این مراسم ششروزه بهطور علنی و در قامت رهبری ظاهر نشد؛ نشانهای از تزلزل و احتیاطی که خود رژیم نیز پنهان نمیتواند کند.

نقض ماده ۵ تفاهمنامه اسلامآباد: تکرار یک الگوی ساختاری
تفاهمنامه اسلامآباد، سندی ۱۴ مادهای، در ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶ میان آمریکا و ایران امضا شد و قرار بود پنجرهای ۶۰ روزه برای مذاکره نهایی بگشاید و جنگ ایران و امریکا طی این مدت متوقف شود. بر اساس ماده مربوط به تنگه هرمز، رژیم ایران متعهد شد موانع تردد کشتیهای تجاری را برای مدت ۶۰ روز و بدون اخذ هزینه بردارد، موانع فنی و نظامی از جمله پاکسازی مینها را برطرف کند، و در چارچوب قوانین بینالمللی دریایی با عمان و سایر کشورهای ساحلی خلیج فارس بر سر مدیریت آینده تنگه به تفاهم برسد. در ازای آن، آمریکا تحریمهای نفتی را بهطور موقت لغو کرد و درِ بازگشت درآمدهای نفتی چندصد میلیارد دلاری را برای رژیم گشود.
اختلاف درون رژیم بر سر توافق با آمریکا
مجتبی خامنهای این تفاهمنامه را با بیانیهای همراه با ابراز تردید تأیید کرد و گفت« بنده علیالاصول نظر دیگری دارم»؛ عبارتی که بهروشنی نشان میداد امضای سند بیشتر محصول فشار همزمان جناحهای داخلی و ضرورت حفظ ظاهر توافق در برابر جهان بود تا یک تصمیم راهبردی یکپارچه.
بازگشت چرخه جنگ؛ حمله به تنگه هرمز و پاسخ آمریکا
با اینهمه، در ۷ ژوئیه ۲۰۲۶ ایران به کشتیهای تجاری در حال تردد از تنگه هرمز حمله کرد؛ اقدامی که مستقیماً ماده مربوط به بازگشایی آزاد این آبراه را نقض میکرد. آمریکا با موجی از حملات به بیش از ۸۰ هدف نظامی رژیم ایران، از جمله سامانههای پدافند هوایی، رادارها و شناورهای سپاه پاسخ داد. ترامپ در نشست سران ناتو در آنکارا (۸ ژوئیه) رسماً اعلام کرد آتشبس را «تمامشده» میداند و حتی از تهدید به حمله علیه زیرساختهای غیرنظامی ایران که به گفته خودش «۹۱ میلیون نفر را متأثر میکند» سخن گفت.
جنگ خارجی بهعنوان ابزار بقای داخلی رژیم
این الگو تازگی ندارد. از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ که رژیم با اتکا به حماس آتش جنگ با اسرائیل را روشن کرد، تا جنگ ۱۲روزه که به قیام دیماه ۱۴۰۴ انجامید، تا نقض اخیر تفاهمنامه اسلامآباد، یک رشته واحد دیده میشود: هرگاه فضای داخلی رو به آرامش و اعتراض خیابانی رو به افزایش میرود، رژیم با افروختن شعلهای در خارج، تمرکز را از بحران درونی خود منحرف میکند. سخن معروف علی خامنهای که «اگر در سوریه و عراق نجنگیم، باید در خیابانهای تهران بجنگیم» را باید دقیقاً همینگونه خواند: جنگطلبی خارجی، ابزار بقای داخلی است.
نکته تحلیلی تکمیلی این است که این چرخه اکنون ابعاد منطقهای گستردهتری یافته: در پی حملات اخیر، دامنه درگیری به کشورهای همسو با آمریکا در منطقه نیز کشیده شده و الگوی «حمله به کشتیرانی ← پاسخ محدود آمریکا ← تلافی رژیم علیه متحدان منطقهای آمریکا» به یک چرخه تکرارشونده و رو به گسترش بدل شده است.
تابلوهای پیش روی جنگ ایران و امریکا
با در نظر گرفتن این ماهیت ساختاری، چهار تابلوی اصلی و یک تابلوی تکمیلی جنگ ایران و امریکا قابل تصور است:
سناریوی اول؛ تداوم جنگ فرسایشی بدون نقطه پایان مشخص
درگیری در چرخه «حمله-پاسخ-تلافی» باقی میماند، بدون آنکه یک طرف به پیروزی قطعی برسد. این سناریو، فرسایش تدریجی توان اقتصادی و نظامی رژیم را به همراه دارد، اما هزینه انسانی و اقتصادی سنگینی هم بر مردم ایران و هم بر ثبات منطقه تحمیل میکند.
سناریوی دوم؛ دست بالای رژیم و عقبنشینی آمریکا از منطقه
رژیم میکوشد با اتکا به بازدارندگی نیابتی و فرسایش اراده سیاسی غرب (که نشانههای آن را میتوان در اختلاف ترامپ با متحدان اروپایی ناتو بر سر سهم هزینههای دفاعی دید) آمریکا را وادار به عقبنشینی و واگذاری نقش قدرت برتر منطقهای کند. این تابلو کممحتملترین گزینه است، چون نه توان اقتصادی و نه انسجام درونی رژیم برای چنین جهشی کافی به نظر نمیرسد.
سناریوی سوم؛ کش دادن جنگ تا انتخابات بعدی ریاستجمهوری آمریکا
رژیم میتواند بکوشد جنگ را در سطحی «قابل تحمل» نگه دارد تا با تغییر دولت آمریکا، سیاست واشنگتن به نفعش بچرخد، یا دستکم رئیسجمهور بعدی را وادار به وراثت و تداوم همین رویارویی کند. این گزینه بهویژه با تجربه تاریخی رژیم در «خریدن زمان» همخوانی دارد.
سناریوی چهارم؛ تشدید فشار آمریکا تا پذیرش جام زهر
آمریکا میتواند دامنه و شدت حملات را افزایش دهد تا رژیم را به نقطهای برساند که ناچار به پذیرش کامل شروط آمریکا شود؛ همان الگویی که خمینی در پذیرش قطعنامه ۵۹۸ تجربه کرد، آن هم زمانی که در آستانه سرنگونی نظامی قرار داشت. تهدیدهای اخیر ترامپ به حمله علیه زیرساختهای غیرنظامی، نشانه آن است که این تابلو در حال حاضر فعالترین گزینه در دستور کار واشنگتن است.
سناریوی پنجم؛ فروپاشی از درون بر اثر جنگ و قیام داخلی
برخلاف چهار تابلوی بالا که عمدتاً بر تعامل رژیم-آمریکا متمرکزند، این سناریو بر پویایی داخلی تکیه دارد: تکرار الگوی «کاهش تنش خارجی ← افزایش اعتراض داخلی» که در فاصله میان جنگ ۱۲روزه و قیام دیماه ۱۴۰۴ دیده شد، نشان میدهد فشار جنگی و بحران معیشتی بهطور همزمان میتوانند به موج اعتراضی گستردهتری دامن بزنند که اینبار با خلأ رهبری در رأس هرم قدرت همراه است. در چنین حالتی، فروپاشی نه از مسیر شکست نظامی صرف، بلکه از تلاقی فشار بیرونی و انفجار داخلی رخ میدهد؛ دقیقاً همان لحظهای که آلترناتیو دموکراتیک برای آن آماده شده است.
جمعبندی؛ جنگ ایران و امریکا و آینده رژیم
این نکته که شورای ملی مقاومت ایران همزمان با آغاز جنگ (۹ اسفند ۱۴۰۴) اعلام تشکیل دولت موقت انتقال قدرت را کرد، تصادفی نیست؛ نشان میدهد اپوزیسیون سازمانیافته این وضعیت را نه یک بحران گذرا، بلکه لحظه تاریخی گذار از حاکمیت ولایت فقیه به جمهوری دموکراتیک ارزیابی کرده است. رژیمی که ماهیتش را جز در جنگ بیرونی و سرکوب درونی نمیتواند تعریف کند، در نهایت با هر یک از این تابلوها، تنها میتواند فرجام محتوم بنبست تاریخی خود را به تعویق بیندازد، نه از آن بگریزد.
عباس تبریزی
- سایت کالج آزادی در شبکههای اجتماعی:اینستاگرام / تلگرام / یوتیوب
لطفا نظراتتان را در کامنت با ما به اشتراک بگذارید.











